سيد محمد باقر برقعى

3682

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پايان افسانه من كيستم تبه‌شده سامانى * افسانهء رسيده به پايانى بىآشيانه مرغ شباهنگى * بوى خزان شنيده گلستانى بر باد داده دولت هستى را * افسرده‌حال و سربه‌گريبانى داروى اوفتاده ز تأثيرى * بيمار نااميد ز درمانى پا از ميان كشيدهء مهجورى * گنجى نهان به گوشهء ويرانى با اين‌همه فسردگى و پيرى * در دل نهفته آتش سوزانى از سر فكنده عشق جوانى را * وز جان گذشته در ره جانانى شوريده‌اى به نام « نگارنده » * در نزد اهل فضل سخندانى لا تقنطوا پس از عمرى شبى با دوست خود را روبه‌رو كردم * از آن يك شب به از يك‌عمر كسب آبرو كردم به ياد عهد ديرين از وفا و بىوفاييها * گهى او گفتگو كرد و گهى من گفتگو كردم در آن درگاه ديدم دل ز شوق وصل مىسوزد * چنان باحال سرشارى كه من هم آرزو كردم چنان در دوست فانى شد كه بعد از ساعتى ديگر * نبود آثارى از دل هرچه آنجا جستجو كردم پس از عمرى هوسرانى چو ديدم لطف جانان را * جهان را باخبر از آيهء « لا تقنطوا » كردم شدم مفتون ليلايى كه خود بودم گرفتارش * چو مجنون هر دلى را واله و شيداى او كردم در آن درگاه مىديدم دل افسردهء خود را * چسان از شوق مىسوزد كه من هم آرزو كردم چو نى از دل بناليدم كه مانند « نگارنده » * هزاران كاخ دل را با نوايى زير و رو كردم